قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2328
تاريخ الفي ( فارسى )
آن قلعهاى بود در اقصاى بلاد هند بر قلّهء كوهى رفيع كه بر يك جانبش درياى محيط بود كه كسى را بر آن مجال گذر نبود و از جانب ديگر ، بيشهاى داشت كه از كثرت درختان خاردار و غير آن شعاع آفتاب را در آن مجال نفوذ نمىكرد و بر اكثر درختان آن بيشه ، مار مسكن داشتى و به كثرت فيلان كوهپيكر و هندوان عفريتمنظر ، آن بقعه از ساير بقاع هندوستان امتياز داشت و در پاى آن حصار ، جاى ايستادن و جنگ كردن نبود . ابراهيم همّت ذىنهمت پادشاهانه را به تسخير آن قلعه مصروف داشته در اندكزمان به توفيق ربّانى و تأييد يزدانى ، آن قلعه را فتح نموده غنايم نامحصور و نفايس جواهر ، كه چشم هيچ بيننده مشاهدهء آن نكرده بود ، به دست آورده عنان عزيمت را به جانب ناحيهاى از نواحى هند ، كه ، آن را « ورهنوره » مىگويند و آن ناحيه تا زمان از دست آسيب سلاطين ذىشوكت مصون و محفوظ بود ، منعطف داشت . و در اكثر تواريخ معتبره مسطور است كه در آن ناحيهء هند جماعتى از اولاد و احفاد و حرانيان « 1 » ، كه در قديم الايّام افراسياب پادشاه توران ايشان را به واسطهء سركشى و فتنهانگيزى از ولايت خراسان اخراج كرده به جانب هند فرستاده بود ، متوطّن بودند و شهرى داشتند در غايت معمورى و نهايت محكمى و استوارى ؛ و حوضى در آنجا ساخته بودند كه قطر آن حوض نيم فرسخ بود كه هرچند تمام سال مردم و چهارپايان از آنجا آب مىخوردند اصلا تفاوت محسوس نمىشد و از آن زمان كه آن جماعت در آنجا ساكن شده بودند ملوك هند به واسطهء آنكه استيلا بر آن ولايت از جمله محالات مىدانستند متعرّض ايشان نمىشدند . ابراهيم چون احوال آن ولايت را شنيد تسخير آن را بر ذمّهء همّت ذىنهب واجب و متحتّم « 2 » دانسته با عساكر گردونمآثر عازم آن ديار گشت . اهالى آن ديار از توجّه سلطان ابراهيم خبر يافته مستعدّ جدال و قتال شدند و ميانهء ايشان و سلطان ابراهيم كرّات متعدّده محاربه واقع شد . آخر الأمر ، سلطان ابراهيم غالب آمد و اكثر ايشان را به قتل رسانيد و بقيّة السّيف روى به هزيمت نهاده در جنگلها متفرّق شدند و از زنان و فرزندان ايشان قريب به صد هزار كس اسير اهل اسلام شد و از اموال و غنايم ، چندان به دست سپاه اسلام افتاد كه از حيّز احصا بيرون بود . و در روضة الصّفا مسطور است كه نوبتى به سمع ابراهيم رسانيدند كه در ميان دو خليج از خليجات هند جماعتىاند كه به عبادت اصنام و فسق على الدّوام اشتغال دارند . سلطان با لشكرى انبوه متوجّه آن جانب شد . در آن راه ، عقبات بسيار پيش آمد كه از كثرت درختان درهمپيچيده عبور از آن محال مىنمود . سلطان چندين هزار پيادهء تبردار را پيش انداخته تا
--> ( 1 ) . ق : حزانيان . ( 2 ) . متحتّم : واجبشده ، لازم و ضرورى . - و .